!!!!JUST LIVE YOUR LIFE!!!!

دوست دارم محیط وبلاگمون دوستانه باشه!!!!!!!!!

ماجرای دو دختر نوجوان
با آرایش‌های تند و زننده در کنار خیابان!



این روزها زیاد به این چند جمله که از لابه لای یکی از کتابهای «پائولو کوئیلو» نویسنده شهیر برزیلی خوانده‌ام، فکر می‌کنم: «سراسر زندگی انسان برروی زمین، در همین خلاصه می‌شود: یافتن بخش دیگر. مهم نیست که وانمود می‌کند در جستجوی حکمت است، یا پول یا قدرت. اگر نتواند بخش دیگر خودش را بیابد، هر آنچه به دست آورد، ناقص خواهد بود. فراتر از همه چیز، مسوؤول آنیم که در هر زندگی دست کم، یک بار، با بخش دیگر خود که در راه ما تجلی خواهد کرد، یگانه شویم. حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد. چون این لحظات، عشقی چنان عظیم به همراه خواهد داشت که بقیه روزگار ما را توجیه می‌کند»



ساعت پنج و نیم عصر است، نمی‌دانم از دفتر مجله تا پل گیشا را چگونه آمده‌ام، حس می‌کنم در عالمی قدم می‌زنم که هیچ اراده‌ای از خود ندارم، سرم گیج می‌رود. صدای آدم‌ها و اتومبیل‌ها و هوای سنگین اولین عصر گرم بهاری بر وجودم سنگینی می‌کند.


ـ الو، الو... افشین کجایی!؟ ... چی؟ من الان زیر پلم، پس خبر مرگت، کدوم گوری گیر کردی؟... من دیگه نمی‌تونم نیگرش دارم. میگه بیشتر از این، اینجا وایسه «بد» می‌شه. مثل این که این خراب شده، مطب پاپا جونش همین دور و بره.... چی چی؟ یه بار دیگه بگو... نه، نه نشنیدم، داره باطری موبایلم تموم می‌شه، چی می‌گفتی افشین نشنیدم. خیلی خب، ولی فقط یه ربع دیگه منتظرت می‌مونم.

ـ پس چی شد لیلی؟ «افشین» نمی‌یاد؟ دیرم شده الانه که بابام از اینجا رد شه. اصلا بیا بریم.

- نه نه... باهاش تماس گرفتم گفت رفته دنبال «بهراد» آخه این موقع‌ها اون تازه از باشگاه می‌یاد. تقصیر خودته گفتی یه تیکه تموم عیار می‌خوای گفتیم «بهراد». اما خود مونیم ها، عجب اعجوبه ای رو انتخاب کردی دختر!


دو دختر نوجوان شاید ۱۶ یا ۱۷ ساله بودند، مانتوهای سرمه‌ای و کیف مدرسه‌شان با آن آرایش‌های تند و زننده توی چشم می‌زد. تقریبا جوان و پیر هر کس از دو سوی خیابان می‌گذشت نگاهی و یا لبخندی و کلمه ای نثارشان می‌کرد. یکی از آن دو که به نظر می‌رسید کار کشته تر است گوشی تلفن همراهش را دایم طوری توی دست می‌گرفت که عابران ببینند و بفهمند که او هم موبایل دارد. تصور میکنم این یکی برای آن دیگری کسی را لقمه گرفته بود و داشت زمینه آشنایی دوستش را با جوانی فراهم می‌کرد.

به انتظار اتوبوس بودم اما فکر می‌کنم در لحظه ای که همه حواسم در پی آن دو نوجوان بود دو سه اتوبوس آمد و پر شد و به راه افتاد. نمی‌دانم چرا از لحظه‌ای که ناخواسته گفتگوی تلفنی آن دخترک را شنیده ام نگران آن دو هستم؟ فکر می‌کنم حدود ۲۰ دقیقه‌ای گذشت یک پراید سفید در حالی که صدای سنگین موزیک تند آن تقریبا بر تمام فضای پیاده رو و خیابان حاکم بود و توجه بسیاری را به خود جلب می‌کرد به سرعت و با فاصله‌ای بسیار اندک از آن دو دختر نوجوان ناگهان ترمز کرد، هر دو دختر از صدای شدید ترمز اتومبیل از جا پریدند و دختر ناشی که دوستش او را «فتانه» صدا می‌کرد از ترس داخل جوی کنار خیابان افتاد. در لحظه‌ای عجیب و به یادماندنی و در حالی که دو پسر جوان و «لیلی» تلاش می‌کردند فتانه را از داخل جوی کنار خیابان بیرون آورده و آرامش کنند، فریاد مردی میانسال همه را هاج و واج سر جای خود میخکوب کرد. با فاصله‌ای نه چندان دور از پراید جوانان یک پژو تیره رنگ پارک شده بود و مردی خشمگین در حالی که گوشی تلفن همراهش و سوئیچ اتومبیلش را در جیب کت جای می‌داد به سرعت به طرف دو جوان یورش برد. هر دو جوان بی‌خبر از همه جا مات و متحیر به مرد چشم دوختند. «لیلی» به سرعت برق و باد صحنه را ترک کرد و فتانه در حالی که زبانش بند آمده بود کمک می‌خواست و لابه لای کلمات نامعلومی که ادا می‌کرد می‌گفت: پدرم...

دو جوان ناگاه به خود آمده و از جا در رفتند. «فتانه» هم چنان کنار جوی خیابان، بر زمین مانده بود، پراید با صدای مهیبی از جا کنده شد و درست در لحظه‌ای که پدر «فتانه» خود را به اتومبیل رسانده بود، آنها توانستند از مهلکه بگریزند.

قلبم به شدت می‌تپید. همان لحظه اتوبوس دیگری رسید. از آنچه بین «فتانه» و پدرش گذشت بی‌خبر ماندم اما در حالی که اتوبوس در مسیر بزرگراه جلال آل احمد به سمت غرب پیش می‌رفت جمیعتی را دیدم که دور مردی حلقه زده بودند، چیز زیادی دیده نمی‌شد اما از صحنه مشخص بود که مرد تصادف کرده حال خوشی ندارد، پلیس، آمبولانس و جمعیتی که لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد. پنجره اتوبوس را با فشار باز کردم.

ـ خدا لعنت شون بکنه... بی‌وجدانا زدن و در رفتن.

ـ بیچاره پیرمرد... می‌گن یه پراید بود با دو تا جوون...

ـ می‌گن خیلی خون ازش رفته... آخه یکی نیس بگه می‌زنی چرا این قدر مرد نیستی نیگر داری ببینی مرده یا زنده است؟...

بار دیگر این جمله در ذهنم زنگ می‌خورد:

«سراسر زندگی انسان برروی زمین، در همین خلاصه می‌شود: یافتن بخش دیگر. مهم نیست که وانمود می‌کند در جستجوی حکمت است، یا پول یا قدرت. اگر نتواند بخش دیگر خودش را بیابد، هر آنچه به دست آورد، ناقص خواهد بود. فراتر از همه چیز، مسوول آنیم که در هر زندگی دست کم، یک بار، با بخش دیگر خود که در راه ما تجلی خواهد کرد، یگانه شویم. حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد. چون این لحظات، عشقی چنان عظیم به همراه خواهد داشت که بقیه روزگار ما را توجیه می‌کند».



ما برای رسیدن به خواسته هامون حاظریم هر کاری بکنیم ، ولی به نظرتون این درسته؟؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |


Design By : Night Skin