!!!!JUST LIVE YOUR LIFE!!!!

دوست دارم محیط وبلاگمون دوستانه باشه!!!!!!!!!

سلام دوستان عزیز

 

اینم مطلب فقط جنبه طنز داره و به دل نگیرین!!!!!!!!!(یعنی دختر ها به دل نگیرن!!!!!!)

 

1-خانوم شماره بدم پاره میکنی؟

2- خانوم ببخشید مستقیم از کدوم طرفه

3- خانوم شماره ی کفشمو بدم؟

4- (در برخورد با چنتا دختره زیبا) هنوز فصله هلو نشده

5- (در برخورد با چنتا دختره کم سن) اِ مهد کودک تعطیل شد شما اومدین بیرون.

6- حاج خانومم ماچ خانوم

۷- آهای خانوم کجا کجا

۸- از اون بالا کفتر می‌آید

۹- آخ چشم ..فدات بشم

۱۰- نازتو بخورم ..شب شام نخورم

11- خانونم شما دو تا سه قلوئید؟

13- این روزها همه به من شماره می‌دهند شما چطور

12- دهات چه خبر؟

14- فدات و بخورم

15- قربونت بچسبم

16- فدات بگردم

17- خودت مگه خواهر مادر نیستی؟

18- خانوم جیگرتو واسم بلوتوث میکنی؟

19- جیگرتو یواشکی بخورم

20- ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختره آیندهء من هستین

21-هندونه بیار قاچ کنم لباتو بیار ماچ کنم (NEW)

اینم چند تا متلک که به دخترهای دماغ عملی میتونید بندازید!

1-خانوم شما بینیتونو ختنه کردید؟

2-خانوم شما دماغتونو مدل خوکی عمل کردید؟

3-خانوم میاید دماغامون عوض؟

4-اینو صافکاری کرده که بعدا درخت بکاره

5-اینو دماغشو تازه خریده برچسبش و نکنده

6-خانوم کلیه هاتو فروختی دماغتو عمل کردی؟

7-دماغت پریوده نوار بهداشتی گذاشتی روش؟

8-میبخشید خانوم دماغتونو خر گازگرفته؟

9-ده بار دیگه دماغت وعمل کنی تازی میشی مثل اِبی

10-خانوم بینیتون افتاده چسب زدین؟

11-خواستی ماشین بخری وانت بخر بینیت و بندازی عقب

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .


گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .


هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .


اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .


دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .


وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .


دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .


ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .


اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،


کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .


وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .


وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .


او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .


نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .


الا خدا که عشق فقط از برای خداست.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

حتما مطلب زیر رو بخونید

واقعا قشنگه""""


روزاول:
پسر: سلام
دختر: گیرم که علیک
پسر: چه طوری؟؟؟
دختر:مگه دکتری پررو؟؟؟
پسر:ببخشید چه خشن رفتار میکنی؟؟؟
هفته یاول:
پسر: سلام
دختر: سلام
پسر: چه طوری؟؟
دختر: بد نیستم تو خوبی؟؟؟
پسر:ممنون عزیزم
هفته یدوم:
پسر: سلام خانومی
دختر: علیک سلام
پسر: خوبی عزیزم؟؟
دختر: عالی شما چه طوره آقا؟؟؟
پسر: به شکر خدا منم خوبم



--------------

هفته سوم:
پسر: سلام قربونت بشم
دختر: سلام عزیزم
پسر: حالت که خوبه آره؟؟
دختر: آره عزیزم توپه توپم تو خوبی؟؟؟
پسر: بله صدای شما رو میشنویم مگه میشه بد باشیم؟؟؟
دختر: میخوام یک چیزی بهت بگم ولی...
پسر : خوب بگو چرا نمیگی؟؟؟
دختر: الان زوده بزار برای بعد
پسر: هر جور که دوست داری
هفته یچهارم:
پسر: سلام گلم الهی بمیرم از خواب که بیدارت نکردم؟؟؟
دختر: سلام عزیزم نه منتظرت بودم کجا بودی شما؟؟؟ دلم هزار راه رفت چرا دیر زنگزدی؟؟
پسر: الهی من بمیرم ببخشید معذرت به خدا سرم شلوغ بود
دختر: خدا نکنه عزیزم اشکال نداره انتظارتم قشنگه
پسر: الهی بگردم مهربونیت جیگر خوبی که آره عزیزه دلم؟؟؟
دختر: مگه میشه با وجودت در کنارم حالم بد باشه؟؟؟؟ وقتی صدات میشنوم دنیا برام عوضمیشه.
پسر: هنوز نمیخوای اون چیزی رو که میخواستی بهم بگی؟؟
دختر: چرا ولی....
پسر: ولی نداره بگو دیگه!!
دختر: میدونی من خیلی دوست دارم
و تودل پسر قند آب میشه و یک عالمه رویا برای خودش میسازه
ماهدوم:
پسر:سلام قربون اون چشمای عسلیت بشم.
دختر: چه سلامی چرا این کارو کردی؟؟؟
پسر: چه کار عزیزم؟؟؟
دختر: چرا با اون دختره صحبت کردی نباید بهش کمک میکردی!!
پسر: بابا طفلک مونده بود آدرسی که بهش دادن کجاست منم آدرس خیابون دادم کاری کهنکردم!!!!
دختر: میدونی که من حسودیم میشه چرا بی محلی نکردی بهش؟؟؟
پسر: ببخشید گلم به خدا نمیدونستم که خوشگله من اینقدر حسود تشریف دارن معذرتمیخوام
دختر: دیگه قول بده که با هیچ دختری حرف نمیزنی؟؟؟
پسر: باشه هم قول میدم هم قسم میخورم که با هیچ دختری حرف نمیزنم
دختر: خیلی دوستت دارم
پسر: منم همین طور

--------------------

ماه سوم:
دیگهدختر وپسر میرن تو مایه های لاو ترکونی ودیگه حرفاشون میشه
بدونتو زنده نمیمونم
توهمسر آینده ی منی
توتمام زندگیه منی
توعشق منی
توجون منی
و ......
تازهقول ازدواج وزندگیه آینده واز جور چیزا هم به هم میدن
ماهچهارم:
پسر: میخوام به خانوادم بگم که یکی رو دوست دارم
دخترقند تو دلش آب میشه ومیگه: راست میگی اگه خانوادت قبولنکردن؟؟؟
پسر: غلط میکنن قبول نکنن من تو رو میخوام خودم باید برای زندگیم تصمیم بگیرم
تازهبگردن تو دنیا عروسی مثل تو پیدا نمیکنن
دختر: تو خیلی خوبی پس منم جو خونه رو درست میکنم تا تو بیایخاستگاری!!
پسر: باشه گلم
ماهپنجم:
دختر: گفتی
پسر: آره ولی...
دختر: ولی چی؟؟؟
پسر: بابام گفته غلط میکنی که دوستش داری
دختر: تو چی گفتی
پسر : منم به خاطر عشقم تو روی بابام وایستادم و اونم منو از خونه بیرونکرد
دختر: یعنی به خاطر من این کار کردی؟؟؟
پسر: پس چی فکر کردی تو تموم زندگیه منی
دختر: الان کجا میخوای بری؟؟
پسر:خونه ی یکی از دوستام
دختر: حالا من چه کار کنم؟؟؟
پسر: تو نگران نباش من خودم همه چیز درست میکنم ( در این لحظه ها پسر ها احساس غرورمیکنن ونمیخوان که عشقشون ناراحت چیزی باشه یعنی یک نوع احساسمردانگی)
ماهششم:
دختر: ببین من ....
پسر: تو چی؟؟؟
دختر: برام خاستگار اومده
پسر: غلط کرده میکشمش
دختر: یک فکر منطقی بکن
پسر: چه فکری؟؟؟
دختر: برو دنبال یک زن خوب بگرد چون من دیگه تصمیم گرفتم ومیخوام با این مرد زندگیکنم
پسرکمی شکه میشه ومیگه: دروغ میگی یعنی من این همه وقت به خاطر چی عذاب کشیدم وتو رویهبابام وایستادم؟؟؟
دختر: من چه کار کنم زندگیه تویه ولی اگه تو زن نگیری من آب خوش از گلوم نمیرهپایین
پسر:مثل اون موقع ها حسودیت نمیشه که برم با دختره دیگه صحبتکنم؟؟
دختر: نمیدونم چرا الان چند وقتی هست که حسادتم رو تو خنثی شده
پسرآروم اشک میریزه و میگه :خوشبخت بشی
دختر: تو هم همین طور

-----------------
وبعداز هم جدا میشن ولی پسره چی میشه ؟؟؟ پسری که با احساساتش بازی شده و غرورش خوردشده؟؟؟
پسریکه تمام فکر وذهنش اون دختره بوده و فکر میکرده وجودش مال اونه ولی حالا بایدببینه که وجود و جسم عشقش شده مال یکی دیگه!!!!!
تکلیفاین پسر چیه؟؟؟؟؟؟
خوبمیخوای چی باشه؟؟؟؟
چندروز بعد:
پسر: سلام خانوم خوشگله
دختر: سلام
پسر: میای بریم خونه ی ما؟؟؟
دختر: برو گمشو.
وپسراون شش ماهی رو که طی کرده بوده به یک هفته تبدیل میکنه تا مخ دختر جدید بزنهوببرتش خونه ی خودش
وموفق هم میشه....
و بعددیگه اون دختر بدون اینکه پسر بخواد هر روز تو خونش البته نه تنها اون بلکه تعدادزیادی از دخترای دیگه که به کلک این پسر که بهشون امید ازدواج داده مهمون هرشبشن

---------------



خوب نتیجه ی اخلاقی چی میشه؟؟؟

فکر نمیکنین که پسره داره یک جور انتقام میگیره از دخترا؟؟

یا فکر نمیکنین که زندگی براش بی اهمیت شده؟؟

یا عفت و حیا براش از بین رفته؟؟؟

شایدم غیرت و ایمان ؟؟؟؟

و شاید بی هویتی و مردانگی دیگه براش ارزش نداره؟؟؟

اینجا تقصیره کیه؟؟؟؟

دختره؟؟؟ یا پسره؟؟؟؟؟

میدونم الان همتون میگین دختره ولی پسره هم بی گناه نبوده ها؟؟؟؟

درسته که دختره بزرگترین نامردی رو بهش کرد ولی پسر هم خیلی زود خودش باخت.

من توی این داستان نخواستم نامردی دخترا یا پسرارو به رخ بکشم و بگم حتما همه ی دخترا نامردن یا همه ی پسرا من منظورم این بود که دنیای ما دنیای نامردیه و کمترین دوستی هم پیدا میشه که پایدار بمونه که یا دختره ویا پسره توش نامردی میکنن!!!! حتی من این داستان خوب تموم کردم که پسره به امان خدا عشقش ول میکنه ومیزاره راحت باشه ولی نامردای دیگه چی؟؟؟ تا حالا نشنیدین عشقش میکشه یا آتیش میزنه و یا هزار کار دیگه ای تا دلش خالی بشه یا راحت بشه؟؟؟

خوب این نامردی ها یک چیزه طبیعی شده برای همه ی ماها ولی چه جوری درستش کنیم یا اگر لیاقت درست کردنش نداریم چه جوری باهاش کنار بیایم کار ماست.

حالا بحث من برمیگرده به هدفمون به هدفی که انتخاب کردیم.

شاید این پسره هدفش این بوده که به دختره برسه و راهش انتخاب کرده ولی .....

به قول یک دکتر خیلی بزرگ وخوب آدما چند نوع هستن اونایی که راه رو عوضی میرن یا اونایی که کلا عوضی راه میرن!!!

این پسر راه درست رفته بود ولی داشت عوضی راه میرفت اون برای اینکه به هدفش برسه باید درست راه بره.

پس به غیر از هدف باید یاد بگیریم که درست راه بریم و درست عمل کنیم ملاک یک هدف خوب فقط راه مستقیم نیست بلکه طریقه ی راه رفتنشم مهمه!!!!!!

در ضمن هدفی که تعیین می کنیم باید متعالی و دارای روح و انگیزه باشه، به شخص امید بده، اون تشویق کنه و همچنین اون در مقابل مشکلات محکم و مقاوم کنه. زمانی که هدف از تعالی و روحانیت برخوردار باشه فرد با لذت و عشق و سرور راه مقصد را طی میکنه. برای هر کاری در زندگی باید هدف داشت. بدون هدف شخص سرگردون و حیرونه ؛ مانند کسی که بر سر سه راهی قرار گرفته و نمی دونه چه کار بکنه و در نتیجه قادر نخواهد بود برنامه ریزی مناسبی برای خودش داشته باشه. وجود هدف به انسان و به زندگی او جهت می بخشه و مسیر حیات او را مشخص می سازد.
حالا شما چی میگین ؟؟؟

دوست دارم نظر قشنگتون در مورد این جور دوستی ها بدونم.

در مورد هدفتون و اینکه چه کاری رو بهتر میدونین برای زندگیه خودمون؟

دوست دارم بدونم حرف شماها چیه؟؟؟؟
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

دوستان عزیز شرمنده مشکلاتی دارم که به من اجازه نمیده هر روز وبلاگ آپدیت کنم.

دعا کنید زودتر حل بشه تا برگردم.

 

تا آپدیت بعدی ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |


Design By : Night Skin